نبض زمان آرام می تپد روزی کودکم خواهد آمد

تصویر خیال

این روزها دارم با خیال آمدنت تصویر می بافم. روی تصویر خیالم از تو عشق مادری می پاشم تا عشق بین من وتو رنگ اساطیری بگیرد با حضور تو طالع من چون عسل شیرین خواهد شد هیچ کس نمیداند که چرا تو را اینقدر خاص دوست دارم هیچ کس نمیداند که دنیای من با تو چقدر پر از یقین خواهد شد. می خواهم کاری کنم تا تمام طفل های این سرزمین سراغ شادی را از تو بگیرند. ...
31 مرداد 1393

بیا.....

نگاهت هر قدر هم که دور باشد ، آرامم می کند ..... و آوایی آمدنت را در گوشم زمزمه ..... چقدر رسیدنت را دوست دارم .....     هرگاه که یادت در آغوش لحظه هایم ، به رقص درمی آید قلبم با لهجه شیرین سکوت ، فقط تو را می خواند.     رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمی توان سرود.     لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست .....   ...
31 مرداد 1393

کاش بودنت را احساس کنم..... عشق من به تو

کوچک رویایی من دنیا اگر خودش رابکشد نمی تواند به عشق من به تو شک کند. تمام بودنت را حس می کنم ..... حاجتی به استخاره نیست عشق ما ..... عشق من به تو عشق تو به من یک پدیده است یک حقیقت بی نیاز از استخاره و گمان صدای قلب تو ..... صدای زندگیست زندگی را دوست داشته باش نازنین من زندگی را زندگی کن عاشقانه کودکانه حتی وقتی بزرگ شدی کودکانه زندگی کن جانکم مادرانه ترین لحظه های امروزم همین لحظه است ..... همین لحظه که با تمام جان عاشقم دوستت دارم را یواشکی به تو هدیه میکنم ..... تو خوب میدانی ک...
30 مرداد 1393

لالایی

عزیز دلم اینم لالایی بچگی های مامانی که تا بهش گوش میداد زود خوابش می برد : گنجشک لالا ..... سنجاب لالا ..... آمد دوباره ..... مهتاب لالا ..... لالالالایی ..... لالالالایی لالالالایی..... لالالالایی گل زود خوابید مثل همیشه قورباغه ساکت خوابیده بیشه لالالالایی ..... لالالالایی لالالالایی ..... لالالالایی جنگل لالالا برکه لالالا شب بر همه خوش تا صبح فردا لالالالایی ..... لالالالایی لالالالایی ..... لالالالایی.   ...
30 مرداد 1393

شعر بچگی های بابایی

توپ سفیدم ، قشنگی و نازی، حالا من می خوام ، برم به بازی بازی چه خوبه ، با بچه های خوب بازی می کنم ، با یه دونه توپ چون پرت می کنم ، توپ سفیدم را از جا میپره ، میره تو هوا قل قل میخوره ، تو زمین ورزش یک و دو و سه ، چهار و پنج و شش. ...
29 مرداد 1393

شعر بچگی های مامانی

عروسک قشنگ من ، قرمز پوشیده تو رختخواب مخمل ، آبی خوابیده یه روز مامان رفته بازار ، اونو خریده قشنگتر از عروسکم ، هیچ کس ندیده عروسک من ، چشماتو وا کن وقتی که شب شد ، اونوقت لالا کن عروسک قشنگ من ، قرمز پوشیده تو رختخواب مخمل ، آبی خوابیده. ...
29 مرداد 1393

مادرت

خوب من ..... نام تو مرا همیشه مست می کند ..... بهتر از شراب ..... بهتر از تمام شعرهای ناب ..... نام تو اگرچه بهترین سرود زندگی ست ..... من تو را به خلوت خدایی خیال خود ، " بهترین بهترین " من خطاب می کنم ..... بهترین بهترین من ..... ...
29 مرداد 1393

پدرت

پدر تکیه گاهی ست که بهشت زیر پایش نیست اما به جرم پدر بودن باید ایستادگی کند و با وجود همه مشکلات به تو لبخند بزند تا تو دلگرم شوی ..... اگر بدانی ..... چه کسی کشتی زندگی را از میان موجهای سهمگین روزگار ، به ساحل آرام رویاهایت رسانده است پدرت را می پرستیدی. ...
29 مرداد 1393

انتظار

یادت باشد   من اینجا ، کنار همین رویاهای زودگذر به انتظار آمدن تو خط های سفید جاده را می شمارم .....!!!!! ...
28 مرداد 1393